تازگيها فكر ميكنم ديگر حتي ميهمان پلكانت نيز نيستم.
چقدر دلم براي ديدنت تنگ شده، ميخواهم ميهمان چشمانت باشم، دلم را فرش پايت ميكنم، و دستانم را قبلهگاه نگاهت.
ديگر دل براي نديدنت بهانهاي ندارد، چشمانم به تيرگي نشسته، هر شب آسمان را گواه دوست داشتنت ميگيرد.
حيف كه سهم من از بودنت حسرت ديدارت شده.
دوباره حرف دلم در گلوی لعنتی است
تمام ترسم از این آبروی لعنتی است
شبی میآیم و دل میزنم به دریاها
و این بزرگترین آرزوی لعنتی است
زمین چه میشود ... آه ای خدای جاودگر!
بگو چه در پی این کهنهگوی لعنتی است
زمان به صلح و صفا ختم میشود، هرچند
زمین پر از بشر تندخوی لعنتی است
چگونه سنگ شوم تا مرا ترک نزنند
که هرچه سنگ در این سمتوسوی لعنتی است ...
چگونه سنگ شوم وقتی عاشقم ... وقتی
همیشه در دل من های و هوی لعنتی است
به خود میآیم از آهنگهای تند نوار
که باز حاکی از «I love you» لعنتی است
بس است! شعر مرا ناتمام بگذارید
زمان، زمانهی این آبروی لعنتی است
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
بگذار دنیای همین طور بماند...
من پشت حصار ثانیه ها می مانم و منتظر آمدنت هستم به همین دیدار تو قانعم به دیدن چشمانت به خداحافظی هایت....
بگذار دنیا همان طور که تو دوست داری بماند...
بگذار زمان با هر که دوست داری مدارا کند.
دیگر نمی گویم دوستت دارم تا تو باورم کنی.
خسته ام....
روحم آزرده شده....
بگذار بمانم... در پشت قصه های مادر بزرگ بگذار بمانم....
می مانم بدون حضور تو....
خواهش می کنم... نرو
نمی گویم مال من شو....
بمان....
نرو
واژه هایم را از ذهنم پس می گیرم و قربانی قدم هایت می کنم...

انگار مسافر پلكهايم شدهاي، قلبم ديگر ثانيهها را همراهي نميكنند.
انگار قرار نيست ديگر باران روي گونههايم جاري شود.
دستانم همسفر دستانت باشد و چشمانم نغمهخوان چشمانت.
چشمهايم را ميخواهم سراب چشمانت كنم.
ميدانم كه ديگر فرصتي نيست تا بوسههايم را نثار گرمي دستانت كنم.
فرصتها ديگر سوار بر گذشته شدند و به دست فراموشي سپرده شدند.
فردا ديگر سردي خاك است كه مرا در آغوش ميگيرند اما ميان همان بستر با چشمان خاموشم و لبهاي سردم فرياد ميزنم دوستت دارم.

خدا رحمت كند دلم را
ديروز ورق پارههايش را برايت فرستاد تا سكوتش را يكبار ديگر در چشمان تو فرياد بزند.
تقويم را كه ورق زدهام چهارشنبه سوري نديدم، اما انگار امروز خانهي تو آتش چهارشنبه سوري به پاست.
بنازم وفاي آتش را كه بر سينهي آبي آسمان با سياهي نوشت دوستت دارم

خوب كه فكر ميكنم ميبينم كودكي ميان قصههاي مادر بزرگ جا ماند.
ميان قصههاي هر شب مادربزرگ كه هر شب زير گوشم زمزمه ميكرد: يكي بود، يكي نبود، هميشه ميان قصههاي مادر بزرگ يكي بود و يكي نبود و هيچ وقت او كه بود به دنبال او كه نبود نميگشت، هميشه ميخواستم بدانم او كه نبود كيست، از چند روز بعد من گشتم دنبال او كه نبود، ميان ورقهاي كتابم، ميان برگهاي درخت، همه جا را گشتم به دنبال او كه نبود، انگار او كه نبود قصد پيدا شدن نداشت، حتي براي من كه دنبالش بودم، بزرگتر شدم؛ ديدم راست است هميشه يكي هست و يكي نيست، غم بود و شادي نبود، رنج بود و آسايش نبود، عشق بود و معشوق نبود، و يك روز مادر بود و پدر نبود،
وقتي شيونهاي مادر را بر سر گور جوانياش ديدم، و اولين چينها را روي صورتش ديدم، باز ديدم پيري هست و عشق جواني نيست،
حتي چند روز پيش كه روي آسفالت خيابان شانههايم حتي تحمل كشيدن بار قطرات پاك باران را نداشت ديدم سراب هست و باران نيست.....
اما امروز كه بعد از اين همه مدت او كه نبود را پيدا كردم، و كلي بالا و پايين رفتم و به آخر قصه رسيدم ....
ديدم كه قصهي ما دروغ بود و كلاغه به خونش نرسيد.

******
بد جور برایت دل تنگم نمی خواهم گناه ندیدنت را به دوش لحظه ها بیندازم که تمام گناه ها از آن من است و از دوست داشتنم می دانم تمام این مکافات همه گناه دوست داشتن توست.
کاش می دانستی چقدر تشنه ی دیدار تو هستم کاش می دانم هر شب که چشمانت را میان خواب نقاشی می کنم هر شب بوسه ای بر تصویرت می زنم شاید هر صبحگاه که می بینی مژگانت خیس همه از گریه های شبانه ی من است.
چقدر دستانم هوای گرمی آغوشت را دارد بر چشمانت بوسه می زنم و جمله ها را به هم زنجیر می کنم و می گویم دوستت دارم.

****

ميدانم كه امروز ميآيي و من به يمن قدمهاي زيبايت تمام اينخانه را آب و جارو ميكنم.
ميدانم كه ميآيي و من بيآنكه به قربانگاه روم اسماعيل وار زير قدمهايت قرباني ميشوم.
تو امروز مسيحايي روح مرده مني.
امروز همه را به تو تقديم ميدارم.
اي..................
نميدانم چرا ديگر توان نگاه كردن به چشمان تو را ندارم، حتي در رؤياهايم وقتي به تو نگاه ميكنم دستانم ميلرزد انگار مردهاي متحرك روبهرويت ميايستم بيآنكه به چشمانت بنگرم تو را در آغوش ميگيرم وچشمهايت را سجده ميكنم.
آن دم مسيحاييات را ميخواهم تا در كالبدم بدمد شايد روح مردهام را زندهگرداند.
كاش تمام هستيام را در چشمانت ميريختم و هديه ميدادم به قلبت.
ديگر در خودم توان ديدنت را نمييابم.
كاش بار ديگر در من جلوهگر ميشدي
اي تمام وجودم.
باز با تمام توان فرياد ميزنم دوستت دارم.
اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقتيست كه هر شب به تو ميانديشم
به تو آري به همان منظر دور
به همان سبز صميمي به همان باغ بلور
به نفسهاي تو در سايهي سنگين سكوت
به سخنهاي تو با لهجهي شيرين سكوت
شبحي چند شب است آفت جانم شده است
اول نام كسي ورد زبانم شده است
در من انگار كسي در پي انكار من است
يك نفر مثل خودم، عاشق ديدار من است
يك نفر ساده چنان ساده كه از سادگياش
ميتوان يك شبه پي برد به دلدادگياش
يك نفر سبز چنان سبز كه از سر سبزيش
ميتوان پل زد از احساس خدا تا دل خويش
شبحي چند شب است آفت جانم شده است
اول نام كسي ورد زبانم شده است
آي بيرنگتر از آينه يك لحظه بايست
راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست
اگر اين جادثه هر شب تصوير تو نيست
پس چرا رنگ تو آيينه اين قدر يكيست
حتم دارم كه تويي آن شبح آينه پوش
عاشقي جرم قشنگي است به انكار نكوش
آري آن سايه كه شب آفت جانم شده بود
آن الفبا كه همه ورد زبانم شده بود
اينك از پشت دل آينه پيدا شده است
و تماشاگر این خيل تماشا شده است
آن الفباي دبستاني دلخواه تويي
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويي
«بهروز یاسمی»
تقديم به تو با تمام سادگيام

تمام طول مسير عقل و دل ميجنگيدند، دل بهانهات ميگرفت و عقل دليل ميآورد، دل ديگر نميتوانست تو را نبيند، نميدانم عقل اين همه دليل را از كجا ميآورد، اما من مانده بودم بينشان.
دل را چه كنم، دل ديگر طاقت ندارم، گفت به تو بگويم، اگر چشمانم را ميخواهي به آب نگاه كن تا چشمان مرا ببيني، ميگفت چشمانم را آنجا، جا گذاشتهام تا بيايي و ببيني.
خداوندا! او را چگونه راضي كنم، چگونه بگويم كه تو، تويي كه دل اينقدر بهانهات را ميگيرد، تنها تنهايي را نصيب من كرده، اينقدر بهانه نگير كه ...
دلم سخت بهانهات را گرفته او را چه كنم، چگونه برايش لالايي بخوانم تا بخوابد و هيچگاه برنخيزد، چگونه بگويم كه آسمان زندگيم ستارهاي ندارد، چگونه بگويم كه ستارهام سالهاست فراموشم كرد.
بيا، بيا و اين دل را به گور فراموشي بسپار همان طور كه سالهاست سپردهاي، بيا و امروز چنان به خاكش بسپار كه ديگر بهانهات نگيرد، بيا و ميان سردي خاك او را ........
کاش دل می دانست که سهم پرستوی همین مهاجرت است بهار و پاییز نمی شناسد که پرستوی را خانه ای نیست که بیاساید و شریکی نیست که سرش را به بالین بگیرد...
بیا و تمام این چیزها را به دل بگو...
دلم سخت بهانه ات را دارد
دنیای این روزای من هم قد تنپوشم شده
اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده
هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم
آینده این خونه را با شمع روشن میکنم
در حسرت فردای تو تقویمو پر می کنم
هر روز این تنهایی را فردا تصور میکنم
هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست
"اینجا بجز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست"
ميداني و ميدانم كه ميداني كه فقط براي تو مينويسم.

هر گام كه بر ميداشت به عقب برميگشت كارواني كوچك به همراه داشت ميرفت تا به صحراي عشق برود و دعاي عشق بخواند انگار آخرين منزلگاه عشق است اما ميدانست كه بعد از اين بايد وارد ميدان امتحان شود.
آغاز كرد دعايش را ...
الحمدا... الذي ليس لقضائه دافع...
و خوب ميدانست كه قضا و قدر او در اين سفر است. باز برميگشت به كودكش مينگريست كه چه آرام در آغوش مادر آرميده دعا ميخواند و با معشوق يگانهاش درد دل ميكرد...
به آسمان نگاه كرد، انگار كه آبي آسمان را نميديد و سردي و گرمي هوا را نميفهميد هر چه بود عشق به معشوق بود...
الحمد الله الذي لم يتخذ و لدا فيكون موروثا و لم يكن له شريك في ملكه ..
آري به يقين رسيده و از يقين گذشته بود كه شريكي ندارد معبود و معشوق او..
آب از ديدگانش چون سيل جاري بود و عشق فوران ميكرد از وجودش...
ديگر به پايان رسيده بود زمزمههاي او و معبودش
لا اله الا انت وحدك لا شريف لك الحمد و انت علي كل شي قدير يا رب يا رب
و آن قدر يا رب گفت تا توان توانش آب شد و از ديدگانش خارج شد.
بايد ميرفت بايد تمام ميكرد و به جانب ميدان امتحان ميرفت...
برگشت به يك يك يارانش نگريست به او كه ياريگرش بود به او كه عمود خيمهها بود به او هنوز واژهي برادر از لبانش جاري نشده بود، شمشير را كه در هوا ميچرخاند پدر را به خاطر ميآورد و داستان خيبر را.....
آه كه خواهر او كه اگر يك روز نميديدش انگار دنيايي نبود...
آه كودكم، نازدانهي پدر، دختر شيرين زبانم، نام پدر را بر زبان بياورد... تا پدر يك بار ديگر صداي نازنينت را بشنود..
پسركم دلبندكم بيا شير بنوش آب بخور..... كه ديگر مجالي نيست...
خداوندا اين چه سرزميني است انگار آتش از آن ميبارد....
انگار كه قحطي مردانگي تمامش را فرا گرفته....
و مرد رفت و رفت و در دل تاريخ جاودانه شد با 72 تن يار و برادري به وسعت آسمان و وفاداريش در تمام عرصه ها ماند...
به کجا چنین شتابان؟
گون ازنسیم پرسید.
دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری
زغبار این بیابان؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هرآن کجا که باشد به از این سرا سرایم.
سفرت به خیر!اماتوودوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را!
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
|
هوالمحبوب
چرانميكشد مراخداي چشمهاي تو ميان آب و آتشم.براي چشمهاي تو قسم به ساحت غزل دقيقه اي هزاربار دلم عجيب ميكند هواي چشمهاي تو ------------------------------------------- نميگيردكسي جزغم سراغ خانه مارا به سختي جغدپيداميكندويرانه ما را ازآن شادم كه مي آيدغمش هرشب به بالينم ازآن ترسم كه غم هم گم كندكاشانه مارا --------------------------------------------- من شمع جانگدازم,توصبح جانفزايي سوزم گرت نبينم.ميرم چورخ نمايي نزديك اينچنينم. دورآنچنان كه گفتم نه تاب وصل دارم.نه طاقت جدايي |
||
|
هوالمحبوب
شاهد مرگ غمانگيز بهارم چه كنم نيست از هيچ طرف راه برون شد ز شبم از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند من كزين فاصله غارت شده چشم توام يك به يك با مژههايت دل من مشغول است """""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" |
||
|
هوالمحبوب
تو را من چشم در راهم شباهنگام که می گیرند در شاخِ «تلاجن»سایه ها رنگ سیاهی وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛ تو را من چشم در راهم. شباهنگام،درآن دم،که بر جاده.درّه هاچون مرده مارانخفتگان اند؛ درآن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سروکوهی دام، گَرَم یادآوری یانه،من ازیادت نمی کاهم؛ تو را من چشم در راهم. """""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" |
||
|
هوالمحبوب
حرفهای ما هنوز ناتمام تا نگاه می کنی : وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی ! پیش از آن که با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود آی . . . ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر می شود ! """""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" |
||
|
هوالمحبوب
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" |
||
|
هوالمحبوب
دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به ميهمانی گلهای باغ می آورد |
|
![]()
ای پیش پرواز کبوتر های زخمی شعری از عظیم زارع |
|
مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور |
|
|
|
خدایا شاهد تنهاییم باش ببین غم ها و تنها ناجی ام باش پر پرواز من دیریست بسته تو بگشا و در آزادی ام باش چراغ کلبه ام کم سو و تار است به نور خود چراغ هستی ام باش اسیر موج های تند خشمم تو آرام دل دریایی ام باش دل صادق خریداری ندارد تو خواهان صفای ذاتی ام باش در این آشفته بازار محبت تو تنها شاهد ارزانی ام باش |
|
اسم من چيست؟خدايا چه کنم،يادم نيست! |
|
|
|
مپرس از اعتبار من
|
|
|
|
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي است ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشايي است مرا در اوج ميخواهي تماشا كن، تماشا كن
دروغين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن در اين دنيا كه حتي ابر نميگريد به حال ما
همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند |
|
میان ماندن و رفتن
شعری از علی اکبر شاه محمدی |
|
|
|
من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است می روم از رفتن من شاد باش گرچه تو زودتر از من می روی آرزو دارم بفهمی درد را |
|
|
|
وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد وقتي عدم چشم تو را هيچ از ازل مي آفريد |
با حسرت نگاه تو به بی کسی پا میذارم
بدون تو هوای دل همیشه سرد و برفیه
عذابو بیشترش نکن برو شکنجه کافیه
توی نگاه خیس تو آتیش میگیره این دلم
خیره نشو بهم برو بغض نکن برو گلم
تو رود شور اشک سرد غرق میشن ثانیه ها
واژه به واژه جون میدن این آخرین ترانه ها
سخته بدون تو ولی دووم میارم تو برو
یه شازده با اسب سپید انگار صدا کرده تو رو
طلسم خواب سنگیتو شکونده بود بوسه ی من
اما گمونم بدجوری باختم تو جنگ تن به تن
نبرد یه شوالیه با یه نحیف پاپتی
معلومه دیگه آخرش معلومه دیگه لعنتی
شوالیه دختر رو میبره به قصر بلور
من می مونم با حسرت و شکسته های یک غرور
تموم خاطرتمو تو چشم تو جا میذارم
با حسرت نگاه تو به بی کسی پا میذارم.
روزگار سپید
کسالت خاکستریست می فهمی؟
هجوم جیغ و سکوت اتاق کوچک من
نشانه ی بی تفاوتی زندگیست می فهمی؟
پر از شکایت این سالهای تهی شده ام
تمام بودن من بی کسیست می فهمی؟
جزام گرفته دلم این سیاه روی نژند
همیشه و همه جا منزویست می فهمی؟
مرور خاره هایی رقیق و تلخ و کبود
دلیل زرد غم و دلخوریست می فهمی؟
غرور گچ گرفته
مزار عاطفه ها
سر آخر یک عمر عاشقیست می فهمی؟

بی بی ...
به زحمت، قرآن می خواند
من ...
به درد، شعر سبز سهراب
بی بی ...
دلش از جنس پرستوهائیست
که سراسیمه سوی آرامش آبی زمین می کوچند
من ...
مملو از دغدغه های فردا
تکیه بر چینه ي باغی که پر از وسوسه ی نارنجیست
ایستادم به تماشای عبور امروز
بی بی ...
هر صبح
نم عشق بر تن باغچه ی کوچک و نورانی خود می پاشد
باغچه، خانه ی امن گل سوسن و یاس
و تفرج گاه سار و گنجشک، پر از عطر خوش رحمت اوست
من ....
هر شب
هر صبح
همه وقت
لب ایوان ترک خورده ی وهم
خیره بر حوض خشک، شرمسار از ماهی
پی رویایی خیس، چشم میگردانم
بی بی ...
به زحمت، قرآن می خواند
من ...
به درد، شعر سبز سهراب!

چه میکنه این عاشق !!!؟
همه ی سختی ها رو دریبل میکنه
انگار توپ خاطره ها بهش چسبیده !
.......... درست پشت محوطه جریمه عاشقی صاحب فرصت شده
میتونه با یه فریاد کشیده و سنگین کار رو تموم کنه.................
اما یه لحظه صبر کنید .................
آقای وجدان زخمی داور این دیدار در سوت خودش دمیده ...............
با هم صحنه آهسته رو ببینیم .................. اوه نه ...
عاشق تقریباً یک بدن جلوتر از معشوق بود .................
چقدر سخت گیرانه سوت زد این داور ! .....................
بله، حالا عاشق رو میبینید که با یک پوسخند تلخ و نگاهی معنی دار به آسمون
اعتراض خودش به این تصمیم داور رو نشون میده .................
این بار فرصت در اختیار معشوق قرار میگیره ...
محکم و بی هدف به زیر خاطره ها میزنه فقط برای کشتن وقت بازی ................
خاطره ها هنوز توی هواست ...........
و بالاخره سوت پایان این زندگی نه چندان جذاب و البته پر حاشیه به صدا در میاد
نتیجه هم ........ هیچ هیچ ..........
البته اگه اون آفساید مشکوک اعلام نشده بود شاید نتیجه .... چیز دیگه ای بود ...... !
یه آفساید پشت محوطه جریمه عاشقی همه چیز رو تحت تاثیر قرار داد ...........
تو اضطراب لحظه ها ، زیر هجوم بی کسی
میون نفرت و دروغ، توهّم و دلواپسی
دل میبرم از همه چیز ، از آدمای خط خطی
از کوچه پس کوچه این ، شهر کثیف لعنتی
بهم نگو که سهم من ، از تو فقط یه خاطرس
نگو باید کز بکنم ، بی هم نفس کنج قفس
نگو تو شهر هرج و مرج ماشه قضاوت میکنه
کار منه دربه درو گلوله راحت میکنه
دلم میخواد داد بزنم آی آدمای خط خطی
آی ساکنای شهر شوم آی دلقکای پاپتی
هنوز توی نگاه من شبا ستاره بارونه
آوازه خون دوره گرد ، از دوست داشتن میخونه
آوازه خون دوره گرد ...
... از دوست داشتن میخونه .
چشمم خمار
ذهنم خموده
فلسفه هایم بدون رنگ
دستم اسیر قلم
یا یک قلم اسیر دست
چه تفاوت، مهم اسارت است
با آنکه بی تو هنوزم
هنوز ...
با یاد تو
هنوز ...
ادامه دارد در امتداد من !
تفاوت واقعی بهشت و جهنم
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟
خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد 


.gif)





چرا غمناك گشتي اي دل اي دل چه آتشناك گشتي اي دل اي دل
مگر بر كوي يارت سر كشيدي كه سر بر باد دادي اي دل اي دل
نديدي يك دمي آن همدم دل چه بي همدم تو گردي اي دل اي دل
هواي لعل لبهايش تو داري چو ياقوتش تو خوني اي دل اي دل
بيا و سر به بالينش تو بگذار مگر خوابش ببيني اي دل اي دل
تو بر راهش قدم نه با دلي خون مگر بر راهش آري اي دل اي دل
چو دلسنگ است يار سركش تو چه پا بر سنگ داري اي دل اي دل؟!
چه آتشناك آهي بركشيدي ! چو دود آه تاري اي دل اي دل
خدايا صوفي از افتادگان است
مگر دستش بگيري اي دل اي دل
سراينده: صوفي
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
خواستي تا خود شناساني به خلق گنج غم در قلب ما كردي نهان
آشكارا در تجلي بينمت در هر طرف در درون پرده بودي يك زمان
يك نظر كردي و رخ برتافتي آتشت شد آشكارا در نهان
هر چه گشتيم از پيت نايافتيم خود مگو در قلب ما گشتي نهان
آنچه ما در كلبه خود داشتيم تو به عرش خود نداري يك زمان
ثروت ما يك خدايي چون تو است تو نداري اين خدا اندر جهان
هرچه صوفي گويد از وصف غمت
ذره اي باشد نيايد در بيان
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
هم به خواب اندر بديدم خواب من هم زتعبيرش به خواب آگه شدم
يك سوالي بود او را خود جواب در چنان خوابي كه اندر آن شدم
هم سوال از وصل بود هم وصل او يا چو هجران كاندر آن واصل شدم
نقش تو در خواب ديدم آن زمان؟ يا كه چون نقشي به خواب آخر شدم؟
هرچه صوفي ديد در خوابش نهان
من عيان كردم نهان آخر شدم
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
ز احوالات حالت با خبر گشتم زخود بيرون شدم بي پا و سر گشتم
چو دانستم كه با غم خانه داري حسادت برده بر غم غم به بر گشتم
به كنج دل چو غم مهمان من شد به پيشش شاديت را خم كمر گشتم
در افكارم به دنبال تو ميگشتم كه در پس كوچه هايش مويه گر گشتم
به بن بست وصال تو گذر كردم نفهميدم چرا من با تو برگشتم؟!
شنيدستم كه در فكرت گذر كردم خيالي در خيالت چون سمر گشتم
ز بس نامهرباني تو من ديدم به خود نامهربان از تو بتر گشتم
سياهي آمد از دور آن نبودي تو سيه بختي ز شب تاريكتر گشتم
چو گرديدي نهان از چشم صوفي
به گرداب غم اينك همسفر گشتم
زهره منظومه ام برده قرار از دلم ربوده تاب از دل و برده توان از دلم
كرده طلوع و بدل آتش هجران زده گر كه بپوشد رخش واي بحال دلم
زهره به دور فلك چرخ زنان رخ نمود دور به ما كه رسيد روي گرفت از دلم
كاش كه نظمم نبود زهره منظومه اش زهره مباشد مباد نظم و قرار دلم
زهره به زيبائيش شهره آفاق شد شهره شد اين زهره از سوز و گداز دلم
زهره به «صوفي» نظر كردي و رفتي به ناز
باد كه باز آيي و ناز كني با دلم
به پاي بوس تو اي شاه كشور دلها دف است نغمه و ساز دل همه دلها
جرس بگوش من اين نغمه ساز ميدارد كه دل بسوي تو دارند راكبان محملها
زشوق روي تو اي رضايت جانها سر از قدم نشناسند در ميان منزلها
چنان مقام رضا در كنار تو ماراست كه رشك ما ببرند آن رسيده ساحلها
بهشت را هوس جمع اين فقيران است به اينكه ياد تو آيد درون محفلها
ز رافت تو اگر قطره اي ظهور كند دري دگر نشناسند بر در تو سائلها
عدالت تو شهنشاه عدل و داد چنان به اعتراف فكنده سران عادلها
نه اينكه صوفي تو كرده وصف اوصافت كه وصف كرده همه دشمنان فضائلها
امام رافت و مهري تويي امام رضا
كه مهر تو شده در دوزخم چو حائلها
بهاريه اي براي دوستداران بهار سروديم اما اين بهاران بوي بهار نميدهد
به اميد اينكه بار ديگر بهار به ايران زمين باز گردد
و تمام عاشقان دست در دست معشوق به تماشاي بهار آيند.
بهار آمد بهار ما خزان شد نگار ما زچشم ما نهان شد
چو گل از شوق بلبل كرده تن چاك ز هجران نالهام چون بلبلان شد
همه دامن پر از گل كوهساران زدستم دامنش بي ارغوان شد
قباي سبز بر تن كرده صحرا قباي ما همي خون لبان شد
نگار ما به عيش و نوش در باغ به دست مدعي صيد زبان شد
مگر از آه دامنگير «صوفي»
رقيبم عمر نوشينش خزان شد
رفتي اي جان چرا نهان رفتي اي صنم چه سر گران رفتي؟
آنچه نا محرمان بدانستند كردي ازما نهان چسان رفتي؟
چشم ما ماند سوي گرد رهت در غبار و خونفشان رفتي
تا خبر بيامد از كويت تا به آغوش دشمنان رفتي
وانگه از پيت فرستادم بي جوابم تو ناگهان رفتي
باز هر چه سعي در طلبت بنمودم تو پرزنان رفتي
آخر اي يار بي خبر زوفا بي وفا و جفا كنان رفتي
تا بپرسي زحال ما خبري خبر آمد خبر كنان رفتي
مانده بر جا زآتش دل ما خاك و خاكستر و خزان رفتي
مانده «صوفي» و خاك رهت
بر سرش كردي آن زمان رفتي
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
من گر چه كه تسليم حريفت كردم در قافيه عشق رديفت كردم
كارم به جنون رسيده زهره با من سخني بگو تو زهره
يا بر من عاشق آر رحمي يا عمر مرا بگير زهره
از گشتن با رقيب سودت آخر تو بگو چه بوده زهره
يا نفرت از من و گريزت! كردم گنهي؟ بگو تو زهره
در سر همه شد خيال رويت در دل همه مهر روي زهره
گشتم به مجرد نگاهي محو رخ ماه روي زهره
مات رخ او شد اين دو چشمم خون شد دلم از فراق زهره
«صوفي» به مجرد وصالت
پر كن دو قدح زجام زهره
اي كه مرا ميكشي نگر چرا ميكشي؟ بار گناه مرا به دوش خود ميكشي
سرخ زبانم ولي اين نه سزاي من است سينه شكافي مرا سرخ ترم ميچشي
من نتوانم نرست يا كه ز پندار شست دست كه باران بود زمزمه خيزشي
از قدم جام مي بر خرد پاك من مست نگر جان من غوطه ور از بيهشي
شهره عالم نمود تهمت ناپاك تو من كه بدم در جهان معني بر بيغشي
جسم مرا ميبري در قفس جهل خود روح من اندر فضا پرتو آغازشي
ضربه شلاق تو پشت من امضا كند درخور نقش است هر گوهر پر ارزشي
صوفي ازين ره كه تو يافتهاي كن حذر باد كه صلحي شود جاي برادر كشي
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
اصولا دخترهای این زمونه هفت - هشت نوع داداش دارند. هر کدوم از داداشاشونو هم واسه یه کاری میخوان.
داداش شماره یک: بچه پولدار
ماشین داره، رستوران خوب میرن باهم! اینترنت 24 ساعته مجانی هم بعنوان اشانتیون بهشون میده.
داداش شماره دو: یه پسر رومانتیک
خوراک درددل بشینن نصفه شبها با هم درد دل کنن و گریه کنن با هم.
داداش شماره سه: بچه خلاف و شر چت روم
هر پسری بخواهد تو اینترنت اذیتشون کنه، خان داداش جون حالشو میگیره.
دادش شماره چهار: از نوع هنری
خوراک رفتن باهم به سینما، تئاتر و موزه و محافل نقد فیلم. بلیط جشنواره فجرشون تضمینیه. موهای این مدل داداش ترجیحا بلنده. به اضافه ریشهایی مدلدار!
داداش شماره پنج: خوش تیپ
خوراک اینه که ببره با خودش به دوستاش پز بده بگه: نگاه کنین، چه داداش جیگری دارم! داداش من خیلی خوش تیپه!
داداش شماره شش: بچه معروف
هر هفته پنجشنبهها یه پارتی دعوتت می کنه. رقصشم خوبه. همه مدله بلده برقصه!
داداش شماره هفت: متخصص کامپیوتر
هر وقت کامپیوترت خراب شد و گند زدی به سر تا پای سختافزار و نرمافزار و هرچیافزار داداش جونت میاد برات درست میکنه!
داداش شماره هشت: بچه مثبت
بچه مودبیه، وقتی میری باهاش بیرون لپهاش سرخ میشه. خوراک اینه ببری به مامانت نشون بدی، بگی مامان جون این دوست پسره منه! مامانت عاشق این جور پسراست.
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
دوستت دارم
شرم از گفتن
حسرت از نگفتن
خاطره هاي سنگين در عبور
از لحظه هاي تلخ غم
وچه سخت است رفتن...
آغوش آسمانم بدون ماه
در حسرت يك نگاه
كه بگويمت با چشمانم
دوستت دارم
دهان باز و زبان سنگين
چقدر اين كلام به بغض فرو برده ام
خواهش دل
تن تب دارم
والتماس به زبان سنگين
كه بگويمت
دوستت دارم
گام هايت سنگين
زمان نفس...نفس ميزند زير گام هايت
التماس يك نگاه شدي
كه بگويمت
دوستت دارم
چه سخت است ياد ناگفته هاي زيبا
بجا ماندن يك دل شيدا
عشق در غباري نا پيدا
در حسرت يك كلام آشنا
كه بگويمت
دوستت دارم
پس نگاه كن
وگوش بده به من
كه بگويمت
دوستت دارم![]()
![]()
![]()
![]()
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
من از پرواز می ترسم
و از کوچ پرستو نیز
و از مرگ شقایق هم
و از تکرار ِ چرخیدن
میان آسمان بی ستاره
پشت ابرهای سیاه ، می ترسم
من از آن ناله های مادری که اندر سکوت مبهم کوچه
به خود می پیچد از دردِ تبِ باور
و کوچ ِ نابهنگام ِ پرستو
در دل ِ پائیز ، سخت می ترسم
درختان شاهدان مرگ هر فصل اند
و اینک با سکوت مبهم خود برگ می ریزند
من از این برگ ریزان نیز می ترسم
من از خاموشی لب های پر فریاد می ترسم
همان لب ها که در پشتِ نقاب خنده گریانند
من از مردن نمی ترسم
من از سکوتِ نا بهنگام دماوند است که می ترسم .
من از غم ، از جنون
از خون می ترسم .
و دنیا ، پر ز رفتن
رفتنی پنهان و ناپیداست میدانم ،
من از بحران این ناآشکاریها ، می ترسم
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
بگذار تا به لهجه باران بخوانمت مانند عشق از دل و از جان بخوانمت
تا کوهها صدای مرا منتشر کنند همراه بادهای پریشان بخوانمت
چشمم سفید گشت و تو از ره نیامدی یعقوب وار، یوسف کنعان بخوانمت
بگذار تا به یمن ظهورت، بهار محض بر گوش شاخه های زمستان بخوانمت
آهنگ التهاب سراب است در دلم بگذار تا به لهجه باران بخوانمت
بار دگر هزار و سیصد و هشتاد و نه
پرید پلک و کسی ضربه ای نزد بر در
و انتظار سکوتی که باز هم نشکست
حکایتی است که هر جمعه خوانده ایم از سر
دوباره هفته ی من هفت خوان تنهائی است
دوباره قصه ی تلخی که گشته ایم از بر
چقدر بین من و تو .... چقدر فاصله است
تو شرق نابی و ما مغربیم و مغرب تر
تو مثل ابر بهاری ، بهار تشنه ی توست
حریق تشنگی اش را شبی ببار و ببر
نیامدی و بهار از کنار خانه گذشت
و قلب باغچه لرزید و غنچه شد پرپر
چه سال نوری دوری ست سال آمدنت
کجای این شب مسدود می رسم به سحر
اگر تو باز نیایی منم که می آیم
کران کران همه آفاق را به پای خطر
دوباره از که بپرسم؟ مرا شناخته اند
قناری قفس و فالگیر پشت گذر
چه قدر فال گرفتم برای آمدنت
خلاصه ی همه یک شعر بود: شعر سفر
سفر حکایت تلخی ست بی تو تلخ تر است
کجاست خانه ی دورت؟ مرا به خانه ببر

اللهم عجل لولیک الفرج![]()
خانم ها و آقایون در شرایط مختلف چه می كنند؟
هنگام عبور از خیابان
خانم ها
سمت راست را نگاه می كنند.
سمت چپ را نگاه می كنند.
از خیابان رد می شوند.
آقایان
سمت راست را نگاه می كنند، ماشین می آید .
فاصله ماشین با خودشان را با چشم اندازه می گیرند و چون همگی راننده های قابلی هستند با سرعت وارد خیابان می شوند .
راننده به شدت ترمز می كند.
مرتیكه مگه كوری؟ (راننده می گوید)
در حالی كه از روی میله های وسط خیابان می پرد می گوید: كور خودتی گاری چی!
بدون اینكه سمت چپ را نگاه كند می دود آن سمت خیابان.
هنوز هم صدای بوق ماشین هایی كه به خاطر این آقا ترمز كرده اند به گوش می رسد.
هنگام رانندگی
خانم ها
بنزین را چك می كنند.
روغن ماشین را چك می كنند.
ترمز دستی را پایین می كشند.
با سرعت مطمئنه حركت می كنند.
پشت چراغ قرمز ها می ایستند.
به عابر پیاده احترام می گذارند.
آقایان
وسط راه بنزین تمام می كنند.
وقتی دود از لاستیك هایشان بلند شد به یاد می آورند كه ترمز دستی را نكشیده اند.
چراغ قرمز را مهترین معضل اتلاف وقت و عمر می دانند.
عابر پیاده موجودی مزاحم و مختل كننده عبور و مرور است.
و از همه مهمتر: بوق مهترین اختراع بشر بعد از برق به حساب می آید.
هنگام صرف غذا
خانم ها
مرتب پشت میز می نشیند.
مقدار كمی غذا می كشند.
به آرامی غذا می خورند.
تنها نوك قاشق را در دهان می كنند.
آقایان
تا جایی كه بشقاب جا دارد غذا می كشند.
به سرعت غذا را می بلعند، در حالی كه قاشق را تا دسته در دهان می كنند.
صدای برخورد قاشق با دندانهایشان موسیقی گوش نوازی است.
بعد از دو بار پر كردن بشقاب، بالاخره كمی سیر می شوند.هنگام مهمانی رفتن
خانم ها
لباس نو می خرند.
به دقت حمام می كنند . لباس هایشان را اتو می كنند.
با دقت آرایش می كنند.
بهترین عطر را استفاده می كنند.
به دقت خود را در آیننه نگاه می كنند.
و بالاخره رضایت می دهند كه خوشگلند!
آقایان
از یك ساعت قبل حاضرند و الان بر روی مبل خوابشان برده.در پایان یك روز خسته كننده
خانم ها
بعد ازاینكه ظرفها را شستند.
آشپزخانه را تی می كشند.
غذای فردا را در یخچال می گذارند.
چراغ ها را خاموش می كنند.
كمی مطالعه می كنند.
می خوابند.
آقایان
بعد از اینكه شام خوردند چای می خورند.
كمی با چشمهای خواب آلود تلویزیون را نگاه می كنند.
بعد از اینكه دو سه بار كنترل تلویزیون از دستشان به زمین افتاد.
تلویزیون را خاموش كرده و به سمت رختخواب می روند و بدون آنكه روتختی را بردارند می خوابند
==============================================================

========================================================

==================================================

بالاخانه پُـر نورشـده بود؛ و عـطر گل سـنجت اتاق را می انباشـت، و درون ملکه را
می آشـوبید. ملکه در وسـط بالاخانه قـد راسـت ایسـتاده با تعـجب و حیرت زده هـوا را بوییـد و با اشـتیاق اطرافـش را نگریسـت و به بیرون خیـره شـد و با خود زمزمه کرد:
چه روز رشـنی! چه هـوایی!، بوی بهـشـت می آید . به نظر ملکه جهان دگرگون شـده بود و او رمز آنرا نمی دانسـت، رنگ قـیرین وزیرآباد در تاب ملایم و رنگارنگ پگاه ناپدید شـده بود. حـس و حال شـاد ملکه را به سـوی اُرسی کشـاند، دیگر صدای انفجار راکت نبود و دیگر بوی تـند خون و باروت سـینهء وزیرآباد را خفـه نمی سـاخت ملکه گوش به آرامش صبح سـپرد، شگـفـت زده در یافـت که ...![]()
بقیش ادامه مطلبه![]()
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
دل غمگین من تنها نشسته به دور از وامق و عَذرا نشسته
رها گشته در این آرامش سرد در این آوای بی پژوا در این درد
شکفته خارهای تیز غربت در این تنهایی و بیداد خلوت
بیا این دل ندارد طاقتت دور بیا روشن بکن این شمع بی نور
بیا کاین حال من بی تو خراب است جهانم بی حضورت چون عذاب است
بیا دستم بگیر ای ماه روشن بیا آتش نزن بیچاره دل من(1)
نمیدانی که من بی تو چه چیزم؟ شبی بی ماهو خورشیدی کنیزم
دلم گاه از دلت دلدادگی خواست چرا رفتی مگر این دل چه میخواست؟
چرا ماه دلم تنها برفتی؟ ز کوه و دشت و از دریا گذشتی؟
چرا دلداده را با خود نبردی؟ چرا این مرده را با خود نبردی؟
چرا آتش زدی بر جسم و جانم؟ بیا دیگر بیا بی تو نتانم!
1-اینجا رو بین دل و من بدون کسره بخونید، با کسره وزنش خراب میشه!
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
وقتی که دیگر نبود ،
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت ،
من در انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،
من او را دوست داشتم.
وقتی که او تمام کرد ،
من شروع کردم .
وقتی او تمام شد ،
من آغاز شدم .
و چه سخت است تنها متولد شدن ،
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن …

حرفهای ما هنوز نا تمام ...
تا نگاه ميکنی ،
وقت رفتن است
باز هم همان حکايت هميشگی !
بيش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزيمت تو ناگزير می شود
ای...
ای دريغ و حسرت هميشگی !
ناگهان چقدر زود
دير می شود !


بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو میشنوی
هنوز هوامو داری و هنوز صدامو میشنوی
بذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم
اگر تمومه قصه مون هنوز ترانه سازتم
بذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی
روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی
بذار خیال کنم تو دلتنگییات
غروب که میشه یاد من می افتی
تویی که قصة طلوع عشقو
گفتی و دوستت دارمو نگفتی
بذار خیال کنم منم اون که دلت تنگه براش
اونی که وقتی تنهایی پُر میشی از خاطره هاش
اونکه هنوز دوسشداری اون که هنوز هم نفسه
بذار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه
دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی
بذار خیال کنم،بذار اگر چه بی خیالمی
بذار خیال کنم تو دلتنگییات
غروب که میشه یاد من می افتی
تویی که قصة طلوع عشقو
گفتی و دوستت دارمو نگفتی...!!!!!!!

زیر باران بودم همره غم تنها چشم زیبایت گشت در آن شب پیدا با دو چشمت گفتم بی خبر از مایی از غروب و باران حال ما جویایی؟ هیچ میگویی او زیر باران تنهاست یاد داری گفتی با تو باران زیباست!!!؟ تو که گفتی هر شب در خیالم هستی سرخی چشمانت داده بر من مستی حال زیر باران با که هم آغوشی زیر باران با او باده هم مینوشی؟ چشمت آرام چکاند فقط قطره شبنم لحظه ای بارید او مثل باران نم نم قطره قطره اشک بر رخم بوسه نهاد تا گوشودم چشم قلبم از غصه گداخت گفتم ای سنگین دل تو مبار بر حالم شیشه را میشکند سنگ اشکت بازم چشمت از غصه به من خیره ماند و حیران گفت زیر باران بی توام سرگردا...!!

دست تو ياس نوازش در سحرگاه بهاري اي همه آرامش از تو در سرانگشتت چه داري؟ در کتاب قصه ي من معني هر دلسپردن اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم من چه بودم نقش باطل قايقي گم کرده ساحل با هزاران زخم بر دل از عزيزان يادگاري بي نياز از هر نيازي بي خبر از حيله سازي باگناه پاکبازي باختم در هر قماري! اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم ... من چه بودم شعله ي درد قصه ي خاکستر سرد زخمي دنياي نامرد قصه ي چشم انتظاري با من ويرانه از درد دست تو اما چه ها کرد اي که با معناي ديگر عشق را آموزگاري اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم اي همدم اي مرحم بي تو چه مي نوشتم؟
خود شکستن بود و مردن در غم خود سوگواري
اي همدم اي مرحم بي تو چه مي نوشتم؟

نمیدانم از دسته این غم وشب به کجا پناه ببرم از هر جاده ای که میگذرم از هر کوهی که رد میشوم ...بازهم غم وشب برای من سفره می چیند سفره ای که جز رنگ خاکستری وبعد سیاه رنگ دیگه ای به من هدیه نمیدهد و من فقط باید از این دو رنگ شکمم و مغزم و قلبم و روحم و جسم و...سیر کنم!!! سفره ای که رنگ سبز برایش گناه است و رنگ قرمز دشمن رنگ آبی رویا ... رنگهای شاد برایش بی قانونیست و من اسیر این قانون دیگر خسته می شم از این قانون فریاد میزنم...ناسزا میگویم...... سفره را کنار میزنم رنگها رو بهم میدوزم ولی باز همین دو رنگ است نمیدانم چه کنم در بیداری رنگها رو تصور میکنم و سعی می کنم با دستهایم آنها رو بگیرم ولی مثله دختر بچه ای بازیگوش از دستهایم فرار میکند و با من بازی میکند... گریه می کنم... زورم به این سفره که نان من است آب من است نمیرسد هر چه باشد این سفره باز من از آن جان میگرم... باز هم او همراهم است...آره تنها چیزی یا کسی که هیچوقت ترکم نکرد... میروم و ناز سفره ام را میکشم سفره ای که از سایه به من نزدیک تر است سفره ای که با من پیر شده است و با من دوست داشتن و یاد گرفته و با من طعم تنهایی رو چشید و با من دیوانه شد و با من خاموش شد..........


تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم
.jpg)

همه ستاره دارند و من هنوز .........
شبی در میان اشکهایم ستاره ای را دیدم باخود گفتم او ستاره ی من است
نمی دانم چرا او هم از کوچه خلوت گونه هایم زود پر زد ....
اکنون عمریست من کوچه گونه هایم را خیس میکنم تا شاید دوباره برگردد....
اما باز ...همه ستاره دارند ومن.......
بی ستاره هستم..........................

ياد وهم انگيزجدايي
از ميان برگ هاي خاطرات
لحظه اي سرخ ميكند
بوم سفيد چشم خسته اي را
چه خيالي كه دفن شد
زير آوار زمان
وچه ارزو هايي كه بوي تعفن تيك تاك ساعت را گرفت
و كسي حتي در خلوت خود
حس تكرار شدن را درك نكرد
وزمان
اكنون ارامگاهي است
پر از ارزوها و خيالات من
كسي نمي داند
فردا را
شايد بر روي همين گور خويش
بر تخت خوشبختي تكيه زنم
ولي من اهل اين روزگار نيستم
ميروم...
و ان دم كه شنهاي زمان از گلوي ساعت زندگي مي ريزد
من به دنبال گمشده ي خويش
خنجر بر سياهي شب ميزنم
تا روزي ديگر را خون غروب ريزم
و تشنه به رفتن
ميروم...


بارون میاد تو پشت در باشی ماه تو لباسه یه نفر باشی بارون و چتر کوچه هم دستن تا ما بهم نزدیک تر باشیم من ماله یه دنیای کوچیکم دنیای کوچیکی که تاریکه دورم که باشم از تو میدونم به دوری تو خیلی نزدیکم تقویم من هر روز غم داره هر روز صدتا متهم داره دنیام پر از فردا و دیروزه تقویم من امروز و کم داره صحبت سر امروز و فردا نیست تو دنیای تو واسه من جا نیست هر جای این کابوس و میگردم انگیزه ای به اسمه رویا نیست پیراهنه بارون و می پوشم دنیا رو میگیرم در آغوشم اما چه آسون میرم از یادت وقتی میگی یادت فراموشم!!! ![]()

هر روز برگ برگ خاطر ه هاتم را برایت می خوانم و در آخر منتظر می مانم که تو بهم لبخند بزنی
ولی نه توی هست نه لبخندی!!!فقط این برگهای خاطره ات است که زرد تر میشود
آخر هر برگی سرم را بالا میگیرم تا شاید تو را ببینم
ببینم که با صبوری به دلتنگی هام داری گوش میدی ببینم که تمامه حواست پیشه هر جمله ای که می خوانم هست
ببینم که به من نگاه میکنی و به حرفهام گوش...
ولی باز تا هر جا که چشمهایم می بیند فقط و فقط برگ های زرد است درختان سر به آسمان کشیده تو در تو...
بادها می وزن و در هر وزش حالم را می پرسن بهش می گویم خوبم!!!چرا بهش بگم بدم؟؟؟من که هر ثانیه هر لحظه غم دارم پس چرا به اون بادبگم که غمهاش زیاد تر بشه؟؟؟
اصلا من که اهل درد ودل کردن نیستم وگرنه نمی نوشتم ...
بادهم به تمسخر بهم لبخند میزنه و ترکم میکنه....
غایبه همیشه حاضرم می دونم که از دور مراقبم هستی
میدونم که هروقت گریه میکنم تو خیالم اشکهام و از صورتم پاک میکنی و آخرین قطره اشک که رویه دستهام ریخته بوسه می زنی و من میخندم....میدونم که با خنده های من رنگین کمون میشی.....
ولی نمیدونم چرا از دور مرا نگاه میکنی!!!چرا نمیای و این پاییز و این شبهای دلگیر و از کنارم بر نمیداری؟؟؟
چند سالی است که بهار و لمس نکردم...چند سالی است که خورشید و پر غرور ندیدم...
چند سالی است که شبها خواب درست حسابی ندارم...تا صبح ستاره های خاموش و میشمارم...تا صبح ماه و جابه جا می کنم...تا صبح باهات تو خیالم حرف میزنم و تو فقط لبخند میزنی وسکوت...
بیا که من این شبها بیشتر انتظارت را میکشم...
بیشتر از هر ثانیه دیگه محتاج نگاههای مهربانتم...
بیشتر از هر دقیقه دیگه محتاج آغوشتم تا پناه ببرم ...
رها بشم از این کابوس...رها بشم از این همه فکر...
دیگه تحمله این همه غم را ندارم...دیگه شبها صدایه گریه ام
هر درختی را به رقص در میاره...
دیگه نمی تونم این برگهای زرد دفتر و ورق بزنم...تو رو از نفسم نزدیک تر می خوام...
چرا به کنارم نمیای؟تو که طاقت ناراحتی من و نداری!!!
پس چرا از دور به این جسمه بی روح نگاه میکنی؟!
چرا باعث میشی که این کلمه ها با من بازی کنن...چرا باید این کلمه ها به من بخندن...
چرا دوری...
چی می بینی ا زدور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ظهور کن که از ظهورت بهار جاویدان میشود...
ظهور کن که لبخند خدا رو در صبح پاک ببینم...
ظهور کن برای جاده های بی عابر...ظهور کن برای پرنده های عاشق غزل خون...ظهور کن برای خنده اسفند...
ظهور کن برای...........................برای من!!!

هر لحظه حرفی در ما زاده می شود
هر لحظه دردی سر بر می دارد
و هر لحظه
نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند
این ها بر سینه می ریزند و را ه فراری نمی یابند
مگر این قفس کوچک استخوانی
گنجایشش چه اندازه است....؟؟
.jpg)

خیلی وقته از چشمام بی تو بارون می باره دل نا امید من تو رو آرزو داره ای همیشگی ترین آه ای دورترین سوختن کار من است نگرانم منشین....!!!!!!!!! راست میگفتی تو دیگر اکنون دیر است دوستی و دوری آخرین تدبیر است راست میگفتی تو باید از عشق برید از چنین پایانی به سراآغاز رسید شکستی و شکستم گسستی و گسستم چه بودی و چه بودم چه هستی و چه هستم تو رها از من باش ای برایم همه کس زیر آواره قفس مانده ام من زنفس تو و خورشید بلند من و شبهای قفس بعد از این با خود باش یاد تو ما رو بس......... شکستی و شکستم...... دل نا امید من تو رو آرزو داره..!!؟؟

Goodbye my love goodbye
As long as you remember me
I never be too far
Goodbye my love goodbye
I always be true
So hold me in your dreams
And I still come back to you
Goodbye my love
Goodbye……


در کتاب قصه من معنی هر دلسپردن خود شکستن بود و مردن
در غم خود سوگواری...................!!!!


سکوت صدای گامهایم را از باز پس می دهد
با شب خلوت به خانه می روم
گله ای کوچک از سگها بر لاشه سیاه خیابان می دوند
خلوت شب آنها را دنبال می کند
و سکوت نجوای گامهاشان را می شوید
من او را به جای همه بر می گزینم
و او می داند که من راست میگویم
او همه را به جای من بر میگزیند
و من می دانم که همه دروغ میگویند
چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن سنگدل
{برگزیننده دروغها!
صدای گامهای سکوت را می شنوم
خلوتها از با همی سگها بهترند
سکوت گریه کرد دیشب
سکوت به خانه ام آمد
سکوت سرزنشم داد
و سکوت ساکت بود سرانجام!
چشمانم را اشک پر کرده است...


اگر مي داني در اين جهان کسي هست که
با ديدنش رخسارت تغيير مي کند
و صداي قلبت آبرويت را به تاراج مي برد؛
مهم نيست که او مال تو باشد.
مهم اين است که فقط باشد؛
زندگي کند؛ لذت ببرد و نفس بکشد.

اگه از دسته همه خسته شدم به تو که بد جوری وابسته شدم به تو که نمی تونم راست نگم به چشمهات هر چی دلم خواست نگم توی دسته تو اسیری خوبه جونم و ازم بگیری خوبه با اینکه کوهه دردم بااینکه غم زیاده همین که باتو باشم از سرمم زیاده وقتی لبهات بخندن چشمهات که شاد باشن انگاری که تو دنیا نقل و نبات می پاشن به دلم میگم که مغرور نشو با تو باشه از دلت دور نشه نون مجنون و که آجر کردم من که دنیا رو ازت پر کردم کم نکن سایه تو از رویی سرم با تو که باشم از عالم به درم... با تو همیشه خوبم یه روزه بی غروبم با اینکه دردمندم دلم می خواد بخندم با اینکه کوهه دردم...

همه گویند که من فتنه بر اویم گر چه دانم همه کس فتنه بر اویند لیک می ترسم یارب! نکند راست بگویند؟

اگر ز خاطرات ما , شبی عبور می کنی
خیال قصه می کنی , مرا مرور می کنی
اگر که از شکستنم , غریو می شوی اگر
رها شدی و از جداشدن , سرور می کنی
اگر که مرده قلب من , اگر که شاد لحظه ات
اگر به قدر لحظه ای , به خود غرور می کنی
اگر سیاه شد شبم , اگر که بی ستاره ام
اگر که روشن آسمان خود , به نور می کنی
به نور ماه و اختران , شبت به جشن می رود
اگر به خواب می روی , خیال دور می کنی
بیا و بی بهانه در , خیال ما قدم بزن
تویی که نبض لحظه را , پر از حضور می کنی
بیا و تازه کن مرا , بیا به خواب قصه گو
اگر ز خاطرات ما , شبی عبور می کنی...!!!
|
دلها همه گرفته ، چشما همه به راهه |
قلبهای ساده و خوب ، حالا دیگه هلاکه |
|
زمونه بد خرابه ، عشقا همه سرابه |
وفا نداره معنی ، نوشیدنی ها شرابه |
|
می نویسم دست نوشته ، که عشقها بی سرشته |
خسته شدم از دنیا ، با اینکه سرنوشته |
|
دل من خسته شده ، پنجره هاش بسته شده |
دنبال حقیقته ، از دنیا رسته شده |
|
دوباره دل زیر بارون ، می زنه پر خیلی آسون |
میره تا اون ور ابرا ، گم میشه باز توی دالون |
|
داره باز می خوره غصه ، نشونی می خواد بپرسه |
نشونیه عشق ساده ، توی ساحل روی ماسه |
|
این ور اون ور میزنه در، اما باز بی فایده بود |
اشکهای اومده از چشم ، شده اندازه ی رود |
|
نمی دونم شاید اشتباهی رفته |
هفت روزه منتظره اما بازم حرف نفته |
|
حرف بنزین ، حرف سوخته |
حرف یارانه ، حقوقا ، باز همون دلهای سوخته |
|
تو بگو ، آره خودت ،چیه بحث امسالمون؟ |
نمیدونم، شماها چطور؟میدونید؟چطوریه احوالمون؟ |
|
هی میگن حدیث ، روایت |
میدونین چیه حکایت؟ |
|
حکایت اینه که مرغ همسایه غاز شده |
دوباره شعر وترانه ها همه ساز شده |
|
اما یکی ، پا نمیشه این وسط بگه چرا؟ |
نمیگه پر شدن از کینه دلا |
|
باشه خوب منم نمیگم توی شعرم |
بهتره یادآوری کنم برم |
|
باشه یادتون که مهربون باشین |
اینجوری با همه همزبون باشین |
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
××××××××××××××××××××××××××××××××××
گل من،رفته ای از بر من،باشد که بدانی تو را دوست دارم
و به عشق دوباره قسم
که من عاشق،دل به تو بستم
چشمهای خیس و گریان
شدم آواره در بیابان
اشک من دوستت دام من
میروی سوی بهشت
ما در آفاق بهشت
تو روی سوی سعادت
ما رویم سوی زرع و کشت
گل من دوستت دارم من
رفته ای مثل باد،دل من نیست شاد
خانه ام ویرانه گشته
چشمهایم در به در دنبال تو گشته
عشق من دوستت دارم من
تو ز من دوری و من با یاد تو
می روم وقت طلوع کنار مو
مینشینم روی ماسه های ساحل
خسته ام از مردم این همه کاهل
ماه من دوستت دارم من
رفته است غروب اکنون
آسمان در آمده ست ز رنگ خون
آمدی در آسمان دل من
شب شده باز آمدی ماه من
ماه من دوستت دارم من
×××××××××××××××××××××××××××××××
گل من،رفته ای از بر من،باشد که بدانی تو را دوست دارم
و به عشق دوباره قسم
که من عاشق،دل به تو بستم
چشمهای خیس و گریان
شدم آواره در بیابان
اشک من دوستت دام من
میروی سوی بهشت
ما در آفاق بهشت
تو روی سوی سعادت
ما رویم سوی زرع و کشت
گل من دوستت دارم من
رفته ای مثل باد،دل من نیست شاد
خانه ام ویرانه گشته
چشمهایم در به در دنبال تو گشته
عشق من دوستت دارم من
تو ز من دوری و من با یاد تو
می روم وقت طلوع کنار مو
مینشینم روی ماسه های ساحل
خسته ام از مردم این همه کاهل
ماه من دوستت دارم من
رفته است غروب اکنون
آسمان در آمده ست ز رنگ خون
آمدی در آسمان دل من
شب شده باز آمدی ماه من
ماه من دوستت دارم من
××××××××××××××××××××××××××××××××××××
کاشکی هوا بارونی بود
تو دلها مهربونی بود
قلبهای آدما همش
یه رنگ آسمونی بود
کاش عطرها نرگسی بود
ظرف ها هم مسی بود
کاشکی درد ها وغم
فقط مال بی کسی بود
کاشکی چشمها شاد بودن
حرفها همش باد بودن
دوستای دیرین و قدیم
هم دیگه رو یاد بودن
کاش لبها خندون بود
عکسها روی قندون بود
وقتی که رفتیم مشهد
صحن ها پر از دون بود
کاش دلها عاشق بودن
گل ها شقایق بودن
برای زندگی با عشق
کاش همه لایق بودن
×××××××××××××××××××××××××××××××
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم،بهتر از برگ درخت.
دوستانی،بهتر از آب روان.
و خدایی که در این نزدیکی است:
لای این شب بوها ،پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب،روی قانون گیاه.
من مسلمانم.
قبله ام یک گل سرخ.
جانمازم چشمه،مهرم نور.
دشت،سجاده ی من.
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه،جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد،گفته باشد سر گلدسته ی سرو.
من نمازم را،پی ((تکبیرۀ الحرام))علف می خوانم،
پی((قدمات))موج.
کعبه ام بر لب آب،کعبه ام زیر اقاقی هاست.
کعبه ام مثل نسیم،می رود باغ به باغ، می رود شهر به شهر.
((حجرالاسود))من روشنی باغچه است…
۵۷-یارو زنگ میزنه پیتزا فروشی میگه یه پیتزا می خواستم
فروشنده میگه . به نام ... ؟
یارو میگه . اخ اخ . ببخشید .به نام خدا , یه پیتزا می خواستم .
۵۸-ترکه یه شماره تلفن پیدا می کنه زنگ می زنه بهش میگه : ببخشید من شماره تونو پیدا کردم آدرس بدین واستون بیارمش
۵۹-تو می تونی دو میلیون به من قرض بدی ؟ می دونم داری ، کمکم کن به خدا بهت بر میگردونم !
.
.
.
.
.
.
.
التماس یک ترک به یک خودپرداز !
۶۰-افغانیه میره خونیه زنه دزدی زنه میترسه میگه بیا این طلاها اینم پول افغانیه میگه خودتو به اون راه نزن نون خشکا کجان؟
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
۵۴-تو را با غیر خود می بینم صدایم در نمی آید ، دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید ، نشستم باده خوردم خون گریستم کنجی افتادم ، تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید
۵۵-قلکمو میشکنم با نصف پولش نازتو میخرم ، با نصف دیگش مداد رنگی تا نازتو بکشم
۵۱-روان شناسان اعلام کردن از هر سه نفر يکي به بيماري هاي رواني مبتلاست
به دو نفر از رفيق فابريکات فکر کن اگه اونا سالمن
اون يه نفر تو بايد باشي
۵۲- آيا فکر مي کنيد بي عرضه هستيد؟
آيا فکر مي کنيد به درد هيچ کاري نمي خوريد؟؟
آيا فکر مي کنيد بي مصرف هستيد؟؟به خدا درست فکر مي کنيد
۳۳-مگسه دور سر ترکه وز وز مي کرده ، ترکه مي گه : برو جون مادرت ...الان برامون يه جوک درست مي کنن
۳۴-به ترکه ميگن تو شهرتون آثار باستاني دارين ؟ميگه نه ولي دارن ميسازن
۳۵-يه روز غضنفر تو تاکسي بود جو ميگيرتش کرايه راننده رو هم حساب ميکنه
۳۶-ترکه جلوي دبيرستان دخترانه ميافته تو جوب! واسه اينکه ضايع نشه ميگه: هر کي منو در آورد مال خودش
۳۷-دو تا ديوونه مي رسن به هم، اولي به دومي مي گه: اگه چراغ قوه رو روشن کنم، از نورش مي ري بالا؟ دومي مي گه: فکر کردي من ديوونم؟ که برم بالا، تو چراغ قوه رو خامو ش کني و من بيفتم پايين و بميرم
۳۸-يک بار يک غضنفر زنگ ميزنه تاکسي تلفني ميگه اقا ماشين داريد. مردي که پشت تلفن بوده جواب ميده بله. غضنفر ميگه خوش به حالتون ما نداريم
۳۹-ترکه ميميره، عکسشو نداشتن رو قبرش بزارن تا گردن دفنش مي کنن
۴۰-ترکه ميره مکه برعکس همه طواف ميکنه... بهش ميگن
چرا برعکس طواف ميکني؟ ميگه شما از اون ور دنبالش کنين
من از اين ور ميگيرمش
۴۱-يه روز ترکه ميره عروسي تو عروسي برف شادي ميزنن
ترکه سرما ميخوره
۴۲-به لره مي گن: اگه رييس جمهور بشي اولين کاري که مي کني چيه؟
ميگه اول از همه دست خودم رو تو شرکت نفت بند مي کنم
۴۳-غضنفر از تاکسي پياده مي شه درو محکم مي بنده مي گه پدر سگ خودتي
- راننده ميگه من که چيزي نگفتم ، غضنفر مي گه بعدا که مي گي
۴۴-چهارتا مورچه مي رن حموم بعد 2تا ميان بيرون
اگه گفتين اون 2تا چي ميشن؟
مي چسبن به صابون
۴۵- يه ترکه داشت با يه خره شطرنج بازي ميکرد
يکي ديگه رد ميشه ميگه عجب خر باهوشي
ترکه ميگه زياد هم باهوش نيست يک يک مساوي هستيم
۴۶- يه اصفهانيه به باباش ميگه : بابا چرا ما مثل بقيه با
کشتي سفر نميکنيم ؟ بابا ميگه : خفه شو شناتو بکن
۴۷-ترکه ميره جبهه و از کمر به پايينش قطع ميشه،
بهش ميگن: چه احساسي داري؟
ميگه: احساس ميکنم تا کمر رفتم تو بهشت
۴۸- لره ميخواسته آتش نشان بشه
توي آزمون استخدامي ازش ميپرسند اگر جنگل آتش بگيره
و اون اطراف
آب نباشه چه کار ميکني؟ لره ميگه: هيچي تيمّم مي کنيم
۴۹-لره ميره استاديوم وسط موج مکزيکي غرق ميشه
۲۴-این SMS تنها برای بیدار کردن شما ارسال شده و هیچ ارزش دیگری ندارد حالا می تونی بری بخوابی شب بخیر......
۲۵-پاشو سرت از رو متکا افتاده پایین
۲۶-از اونجایی که شتر در خواب بیند پنبه دانه،گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه، وظیفه خودم دونستم بیدارت کنم! آخه داشتی بالشتتو می خوردی!
۲۷-ببخشید که دیر وقته ولی یه سوال داشتم که خیلی وقت میخواستم ازت بپرسم که الآن یادم اقتاد : ایران به کشورهای دیگر نفت میفروشه بشکشو پس میگیره یا با بشکه میده؟!؟!؟!؟
۲۸-سلام .... تو رو خدا ببخش ... نمیخواستم این موقع شب بیدارت کنم ..... واقعاً ببخش .... سعی کن درکم کنی ... من موبایلم گم شده زنگ بزن به گوشیم تا ببینم کجاست !. شرمندهام
۲۹-ای بابا هر شب من باید عین اسکلا با اس ام اس بیدارت کنم ؟ خوب خودت مث بچه ادم پاشودیگه ۳۰-اگه خوابی بیدار شو .اگه بیداری بشین .اگه نشستی پاشو راه برو .اگه راه میری بدو. اگه میتوی یه پشتک بزن و خوشحال باش که از طرف من یه اس ام اس اومده واست
۳۱-با سلام اینجا تهران است. ساعت ? بامداد ... صدای مردم آزار
۳-سوزن رفاقت در تیوپ قلبم فرو رفت و گفت: فییییییییییس تازه فهمیدم پنچرتم رفیق!
۴-پدال دنده موتورتیم با پا بزن تو سرمونو خلاصمون کن!
۵- پوست موز زیر پاتم ، حال میکنم اگه افتخار بدی پاتو بذاری روم !
۶-به لوتی میگم : آب بده دریا میده ، میگم گل بده گلستان میده ، میگم معرفت و دوستی بده همش شماره تو رو میده !!
۷-آب دماغتیم…آنتی هیستامین بخور ، فنا شیم
۸-باد معدتیم فشار بیار هوا شیم
۹-قرمزی چشاتم نفازلین بریز فنا شیم
۱۰-پی پیتیم سیفونو بزن فناشیم
۱۱- بند کفشتیم گره بزن خفه شیم
۱۲-کش شلوارتم رفیق ولم کن تا آبروتو ببرم
۱۳-سیگارتیم بکش تا دود شیم
۱۴-زنگ در خونتم هر کس تو رو بخواد باید منو بزنه
۱۵-چروک لباستیم اتو بزنی هلاک شدیم!
۱۶-تریپ مرام : کلنگتم عمله !!
۱۷-سلامی به گرمی آش رشته که با پیازداغ روش نوشته :
“مرامت منو کشته“
۱۸-میگن نارنگی چون پوستش زود کنده میشه
پیش مرگ همه ی میوه هاست !
نارنگیتیم هلو !
۱۹-این اس ام اس رو میزنم به سلامتی همه خوبا
که سخت مشغول شطرنج زندگی اند
و نمیدونن ما مات رفاقتشون هستیم
۲۰ـدیروز روز جهانی آوارگان بود، توقع داشتم یه تشکر خشک و خالی از ما میکردی که یه عمریه آوارتیم !!!
۲۱-بزرگترین دشمن آدم پوله:هر چی دشمن داری بده به من و خودتو خلاص کن!
۲۲-میگی پول چیه ؟ پول مثه چرک دسته / پس همشو بده من ، نذار چرک شه دستت !
چه بیهوده کاری است نشستن و گفتن. ثانیه ها را به خدمت واژه ها گرفتن و کاغذهای سفید را خط خطی کردن. من هنوز رفتن را نمیشناسم. حتی یک قدم هم برتن جاده نساییده ام.من هنوز نه پروانه ها را میشناسم نه کبوتران را. من این جایم. نه به آبی ترین آسمان رسیده ام ونه به بی رنگ ترین دریاها. من هنوز در بند واژه هایم. هرچه می گویم مرا بیشتر به عذاب رهایی مبتلا می سازند. فکر کنم پیش ازاین هم گفته ام که خواهم رفت!!! غروب است. یک غروب آرام و دلتنگ. امروز هم تمام شد و من هنوز این جایم وبرتن سفید کاغذها خطوط دلتنگی ام را می نگارم. ولی نه، فردا، فردا بی تردید خواهم رفت. می روم به اوج؛ می روم تا نهایت عشق.شاید آنجا مکانی را بیابم تا در آن لحظه ای به آن آرامش جاودانه برسم. به آن گمشده ای که سالهاست بی نتیجه در جستجویش کوچه پس کوچه های دلتنگی را طی کرده ام. با دوبال شکسته پرخواهم زد وهمچون پرستوهای مهاجر به شهر زیبای عشق پرخواهم کشید. آری اینک این منم با کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین وبا امید به فردایی که شاید هرگز نیاید.این منم و زیرلب می گویم: «فردا خواهم رفت» شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی، ترا با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تورا از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید، با حسرت جدا کردم وتو درپاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران وسرگردان چشمانی است رویایی ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تورا در دشتی ازتنهایی وحسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت ومن بعد ازعبور تلخ وغمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی ازجنس غروب ساکت ونارنجی خورشید واکردم نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا، شاید خطا کردم وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا، تا کی، برای چه، ولی رفتی وبعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید وبعداز رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت وبعداز رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد وگنجشکی که هرروزازکنارپنجره با مهربانی دانه برمی داشت تمام بال هایش غرق دراندوه غربت شد وبعداز رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود وبعداز رفتنت انگارکسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار درلحظه خواهم مرد وبعداز رفتنت دریا چه بغضی کرد کسی فهمید تو نام مرا ازیاد خواهی برد ومن با آنکه می دانم توهرگز یاد من را باعبور خود نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد! ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد وبعداز این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت: تو هم درپاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق وانتخاب آن خطا کردم ومن درحالتی مابین اشک وحسرت وتردید کنارانتظاری که بدون پاسخ و سردست ومن دراوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای ازجنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا؟ شاید به رسم وعادت پروانگی مان باز برای شادی وخوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم... کاش میشد در پناه سایه ها عشق را باوسعتش تکثیر کرد وقتی که تورا در آغوش گرفتم دلم میخواست چون ابر بهاری بگریم و بگویم دلم برای نگاهت تنگ میشود خواستم بگویم که هرشب سر سجاده ی نور برایت دعا میکنم اما بغض نه توان حرف زدن را میداد نه هوای گریستن. رفتی و زمزمه های خداحافظی ات در این جاده بی انتها محو شد رفتی تادر غربت برای خود جاوا کنی و غم غربت شقایق رابا دستان هنرمندت ترسیم کنی.رفتی، کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم وچقدر دلم برایت تنگ میشود... ساده باشیم بگذاریم احساس هوایی بخورد کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم! من به مردی وفا نمودم و او پشت پا زد به عشق و امیدم هر چه دادم به او حلالش باد غیر آن دل که مفت بخشیدم دل من کودکی سبک سر بود خود ندانم چگونه رامش کرد او که میگفت دوستت دارم پس چرا زهر غم بجامش کرد اگر از شهد آتشین لب من جرعه ای نوش کردو شد سر مست حسرتم نیست زآنکه این لب را بوسه های نداده بسیار است باز هم در نگاه خاموشم قصه های نگفته ای دارم باز هم چون به تن کنم جامه فتنه های نهفته ای دارم باز هم میتوان به گیسویم چنگی از روی عشق و مستی زد باز هم میتوان در آغوشم پشت پا بر جهان هستی زد باز هم میدود به دنبالم دیدگانی پر از امید ونیاز باز هم با هزارخواهش گنگ میدهندم به سوی خویش آواز باز هم دارم آنچه را که شبی ریختم چون شراب در کامش دارم آن سینه را که او میگفت تکیه گاهیست بهر آرامش زآنچه دادم به او مرا غم نیست حسرت و اضطراب و ماتم نیست غیر از آن دل که پر نشد جایش به خدا چیز دیگرم کم نیست کو دلم کو دلی که برد و نداد غارتم کرده، دل میخواهم دل خونین مرا چه کار آید دلی آزادو شاد میخواهم دگرم آرزوی عشقی نیست بی دلان را چه آرزو باشد دل اگر بود باز می نالید که هنوزم نظر باو باشد او که از من برید و ترکم کرد پس چرا پس نداد آن را وای برمن که مفت بخشیدم دل آشفته حال غافل را... فروغ فرخزاد دیگه نمیدونم باید چیکار کنم از فکر کردن خسته شدم هرچی فکر میکنم به هیچ نتیجه ای نمیرسم سردو راهی موندم، دلم یه حرف میزنه عقلم یه حرف دیگه. میخوام به حرف عقلم گوش بدم اما دلم التماس میکنه و ضجه میزنه که نشکنمش. میخوام به حرف دلم گوش بدم اما عقلم اعتراض میکنه و منو از کارم منصرف میکنه. چرا حرف عقلم و دلم یکی نیست؟! منی که یه عمر دیگرانو راهنمایی کردم حالا توی کار خودم موندم چرا اینجوری شدم؟ چرا نمیتونم مثل همیشه تصمیم بگیرم؟ چرا راه درستو تشخیص نمیدم؟ خدا جون قربون مهربونیات کمک کن تا بهترین راهو انتخاب کنم. هرچند بنده ی بدی هستم و گاهی از یادت غافل میشم اما تنهام نزار که بی تو هیچم....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
میرم نه بخاطر اینکه کم آوردم..
نه بخاطر ضعفم که عاشق بودنمه..
میرم چون ممنوع نوشتن شدم..
میرم چون مثل یک مرد پای قول و قسمم موندم..
وفادار موندم و جفا دیدم..
میرم چون "دلیل نوشتن و بودنم" نمیخواد که ازش بنویسم..
میرم چون عاشقم و نمیخوام عشقم ناراحت بشه..
میرم چون دیوونه وار دوستش دارم و می پرستمش..
اما نوشته هام سنگینه..
میدونم.. سختشه.. پس باید رفت..
اینطوری تنهاتر میشم..
منزوی تر..
اما مجبورم برم..
شاید خدا خواسته..شاید..
از همه دوستان ممنونم که تا آخرین پست تنهام نذاشتن
فراموشم نکنین
اینم آخرین پست..
..
..
نوروز که ميرسد
ماهیهای دنيا عزا ميگيرند
که عجيب قومی هستند ايرانیها
که عيدشان که ميشود
کوچکهای ما را از رودخانه
به تُنگ تَنگ مياندازند
و بزرگهايمان را ميگذارند
لای سبزی پلو
و ميخورند!
ولی اشکالی نداره
در عوض این 13 روز
مردم کلی ناز این ماهی قرمزا رو می کشن..

کاش منم یه ماهی بودم..
یه ماهی قرمز کوچولو..
شاید علی منو واسه ۱۳ روز دوست داشت..
فقط ۱۳ روز..
..
عید همه مبارک..سال خوبی داشته باشین..
سر سال تحویل منو یادتون نره!!
دعام کنین..
چون خیلی تنهاااااااااام
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
خدا بهم عیدی داد..
آخه چرا خدا؟؟
دیدی منو دوست نداری؟؟
تو منو نمیخوای..
دقیقا وقتی داشتم یه کم امیدوار میشدم که اون برگرده
بهم عیدی دادی؟؟؟
تو بی رحمی خدا..
از خدای به این بی رحمی..بایدم یه بنده ی بی رحمتر
مثل اون
به وجود بیاد..
امشب عیدی امسالمو دادی..
دیگه نمیتونم ازش بنویسم..
ممنوع نوشتن شدم..
فقط بگو چرا؟؟
مزد وفاداری و به پاش نشستنم این بود؟؟
باشه خدااااااااا
تو نخواستی من پاک بمونم..
میخواستم با این وب و نوشته هام
با زندگی مجازی باهاش
از خیلی گناه ها و زشتیها مصون بمونم..
میخواستم ۲سال توی اون شهر با سایه اش زندگی کنم
میخواستم اسمش روم باشه تا در امان باشم..
تو نخواستی خدا
دیگه ازم گله نکن..
من سولی تو نیستم دیگه..
باهات قهرم..
قهر قهر تا قیامت..
خودمو به گند میکشونم تا از داشتن بنده ای مثل من
خجالت بکشی و از زمین پاکم کنی..
تو نخواستی..
تو پاکیمو نخواستی..
مگه من ازت چی خواسته بودم؟؟
بی رحم..سنگ دل..
من سولی تو نیستم دیگه..
باهات قهرم..
قهر قهر تا قیامت..
منو فراموش کن و برو..
دیگه بهم نگاه نکن..
خداحافظ تا روز قیامت...
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
به یاد عشقی که هرگز آشکار نشد
به یاد عشقی که هرگز آشکارش نکرد
و بغض عاشقانه ام همیشه در دل ماند..
کسی را دوست دارم که
مدتها از پیشم رفته
اما من باور نکردم
در ته مانده ها ی ذهنم او را پنهان کردم
او که هیچگاه دوستم نداشت
هیچ وقت لبخندی واقعی
حتی قطره ای
یا شاید لحظه ای انتظار
برایش معنی نداشت
برای چه هنوز دوستش دارم نمی دانم ....؟؟
ولی هنوز...
ولی هنوز هم توی
تک تک قطره های باران
خاطرات روزهای بودنش را می بینم..
..
گاهی دلم میخواهد فریاد بزنم..
میرم نه بخاطر اینکه کم آوردم..
نه بخاطر ضعفم که عاشق بودنمه..
میرم چون ممنوع نوشتن شدم..
میرم چون مثل یک مرد پای قول و قسمم موندم..
وفادار موندم و جفا دیدم..
میرم چون "دلیل نوشتن و بودنم" نمیخواد که ازش بنویسم..
میرم چون عاشقم و نمیخوام عشقم ناراحت بشه..
میرم چون دیوونه وار دوستش دارم و می پرستمش..
اما نوشته هام سنگینه..
میدونم.. سختشه.. پس باید رفت..
اینطوری تنهاتر میشم..
منزوی تر..
اما مجبورم برم..
شاید خدا خواسته..شاید..
از همه دوستان ممنونم که تا آخرین پست تنهام نذاشتن
فراموشم نکنین
اینم آخرین پست..
..
..
نوروز که ميرسد
ماهیهای دنيا عزا ميگيرند
که عجيب قومی هستند ايرانیها
که عيدشان که ميشود
کوچکهای ما را از رودخانه
به تُنگ تَنگ مياندازند
و بزرگهايمان را ميگذارند
لای سبزی پلو
و ميخورند!
ولی اشکالی نداره
در عوض این 13 روز
مردم کلی ناز این ماهی قرمزا رو می کشن..

کاش منم یه ماهی بودم..
یه ماهی قرمز کوچولو..
شاید علی منو واسه ۱۳ روز دوست داشت..
فقط ۱۳ روز..
..
عید همه مبارک..سال خوبی داشته باشین..
سر سال تحویل منو یادتون نره!!
دعام کنین..
چون خیلی تنهاااااااااام
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
خدا بهم عیدی داد..
آخه چرا خدا؟؟
دیدی منو دوست نداری؟؟
تو منو نمیخوای..
دقیقا وقتی داشتم یه کم امیدوار میشدم که اون برگرده
بهم عیدی دادی؟؟؟
تو بی رحمی خدا..
از خدای به این بی رحمی..بایدم یه بنده ی بی رحمتر
مثل اون
به وجود بیاد..
امشب عیدی امسالمو دادی..
دیگه نمیتونم ازش بنویسم..
ممنوع نوشتن شدم..
فقط بگو چرا؟؟
مزد وفاداری و به پاش نشستنم این بود؟؟
باشه خدااااااااا
تو نخواستی من پاک بمونم..
میخواستم با این وب و نوشته هام
با زندگی مجازی باهاش
از خیلی گناه ها و زشتیها مصون بمونم..
میخواستم ۲سال توی اون شهر با سایه اش زندگی کنم
میخواستم اسمش روم باشه تا در امان باشم..
تو نخواستی خدا
دیگه ازم گله نکن..
من سولی تو نیستم دیگه..
باهات قهرم..
قهر قهر تا قیامت..
خودمو به گند میکشونم تا از داشتن بنده ای مثل من
خجالت بکشی و از زمین پاکم کنی..
تو نخواستی..
تو پاکیمو نخواستی..
مگه من ازت چی خواسته بودم؟؟
بی رحم..سنگ دل..
من سولی تو نیستم دیگه..
باهات قهرم..
قهر قهر تا قیامت..
منو فراموش کن و برو..
دیگه بهم نگاه نکن..
خداحافظ تا روز قیامت...
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
به یاد عشقی که هرگز آشکار نشد
به یاد عشقی که هرگز آشکارش نکرد
و بغض عاشقانه ام همیشه در دل ماند..
کسی را دوست دارم که
مدتها از پیشم رفته
اما من باور نکردم
در ته مانده ها ی ذهنم او را پنهان کردم
او که هیچگاه دوستم نداشت
هیچ وقت لبخندی واقعی
حتی قطره ای
یا شاید لحظه ای انتظار
برایش معنی نداشت
برای چه هنوز دوستش دارم نمی دانم ....؟؟
ولی هنوز...
ولی هنوز هم توی
تک تک قطره های باران
خاطرات روزهای بودنش را می بینم..
..
گاهی دلم میخواهد فریاد بزنم..
از پیش من برو که دل آزارم
ناپایدار و سست و گنه کارم
در کنج سینه یک دل دیوانه
در کنج دل هزار هوس دارم
قلب تو پاک و دامن من ناپاک
من شاهدم به خلوت بیگناه
تو از شراب بوسه من مستی
من سرخوش از شرابم و پیمانه
چشمان من هزار زبان دارد
من ساقیم به محفل سرمستان
تا کی ز درد عشق سخن گویی
گر بوسه خواهی از لب من بستان
عشق تو همچو پرتو مهتابست
تابیده بی خبر به لجن زاری
باران رحمتی است که می بارد
بر سنگلاخ قلب گنهکاری
من ظلمت و تباهی جاویدم
تو آفتاب روشن امیدی
بر جانم ای فروغ سعادتبخش
دیر است این زمان که تو تابیدی
دیر آمدم و دامنم از کف رفت
دیر آمدی و غرق گنه گشتم
از تند باد ذلت و بدنامی
افسردم و چو شمع تبه گشتم
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
دنیای این روزای من هم قد تنپوشم شده
اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده
هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم
آینده این خونه را با شمع روشن میکنم
در حسرت فردای تو تقویمو پر می کنم
هر روز این تنهایی رافردا تصور میکنم
هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست
اینجا بجز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست
هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم
آینده این خونه را با شمع روشن میکنم
دنیای این روزای من هم قد تنپوشم شده
اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده
پ.ن:همه چیز به هم ریخته.....
خدا رو شکر این روزا بهترین دوستم کنارمه خیلی اذیتش میکنم ولی مثل همیشه گذشت میکنه.
آهای بهترین دوست من دوستت دارم...
مرا بازيچه خود ساخت چون موسي كه دريا را
فراموشش نخواهم كرد چون دريا كه موسي را
خيانت قصه تلخي است اما از كه مي نالم
خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را
نسيم وصل وقتي بوي گل مي داد حس كردم
كه اين ديوانه پرپر مي كند يك روز گل ها را
خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست
نبايد بي وفايي ديد نيرنگ زليخا را
كسي را تاب ديدار سر زلف پريشان نيست
چرا آشفته مي خواهي خدايا خاطر ما را
نمي دانم چه افسوني گريبان گير مجنون است
كه وحشي مي كند چشمانش آهوان صحرا را
چه خواهد كرد با ما عشق پرسيديم و خنديدي
فقط با پاسخت پيچيدهتر كردي معما را
به روی سایه های مرگ می پاشم
فروغ آفتاب با تو بودن را
بیا
دل را زکنج بیشه ی تاریک بر داریم
وپشت شیشه های معبر خورشید بگذاریم
که جاری می کند بر دل
زلال چشمه ی اندیشه ی پاک رهایی را
تمام عشق
تابش خورشید خوب آشنایی هاست
خيلي از احساساتت بگي ولي انگار هيچ واژه اي نداري
منم الان همون وضعيت رو دارم
فقط ميتونم بگم دوستت دارم.....
بوی عیدی، بوی توپ
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی، وسط سفره نو
بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخرده لای کتاب
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
بوی باغچه، بوی حوض
عطر خوب نذری
شب جمعه، پی فانوس، توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی، هوس یه آب تنی
با اینا زندگیمو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
با اینا زمستونو سر می کنم
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند
:::::::::::::::::::::::::::::::::::
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از خدا خواستم عادتهای زشت مرا ترک بدهد.
خدا فرمود: خودت باید انها را رها کنی.
ازو درخواست کردم دوست معلولم را شفا دهد.
فرمود: لازم نیست , روحش سالم است , جسمش هم که موقت است.
ازو خواستم لااقل به من صبر دهد.
فرمود: صبر حاصل سختی و رنج است , عطا کردنی نیست اموختنی است.
گفتم مرا خوشبخت کن.
فرمود: نعمت از من , خوشبخت شدن از شما.
ازو خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند.
فرمود: رنج از دلبستگی های دنیا جدا و به من نزدیکترت میکند .
ازو خواستم روحم را رشد دهد.
فرمود: نه تو خودت باید رشد کند,
من فقط شاخ و برگهای اضافی را حرص میکنم تا بارور شوی.
از خدا خواستم کاری کند از زندگی لذت ببرم.
فرمود: برای این کار به تو زندگی داده ام.
از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد ,
کاری کند که من هم دیگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: اها , بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد.![]()

|""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
بر نامده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن![]()
ah, fill the cup-:what boots it repeat
:how time is slipping underneath our feet
,unborn to-morrow,and dead yesterday
,why fret about them if to-day be sweet

زندگی ان ندای مرموز و شور انگیزی که شمع و پروانه را به هم
می خواند و نمی شود.
با خویشاوندی این دو بیگانه است.
جهان خانه این دو نیست.
و از این است که سرنوشت عشقی که با مردم این اقلیم است,
جز سوختن پروانه وگداختن
شمع نیست.
یکی خاکستر می شود و دیگری اشک و
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
پروردگارا !![]()
دفتر خاطرات کودکی ام
را گشوده ام و خاطرات سالهای کودکی
را ورق می زنم
در میان این خاطرات
به یاد قهر و اشتی هایی می افتم
که با اطرافیانم داشته ام
قهر و اشتی هایی که
اکنون با گذر ایام
هنوز برایم زیبا و جذاب است
خدای خوب و مهربان !
در این میان انچه زیباست اشتی هاست
که پس از هر گسستن داشته ام
اکنون از تو می خواهم
در پس هر قهری ودوری از تو
به من این فرصت را بدهی
که بتوانم با زیبایی ها و خوبی ها
اشتی و پیوندی دوباره داشته باشم.![]()
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
ولنتاین ؟ سپندارمذگان ؟
كدامیك روز عشاق ایرانی است ؟!تاریخچه پیدایش ولنتاین
در سده سوم میلادی که مطابق با اوایل عصر ساسانی
در ایران است
در روم باستان فدمانروایی بوده است بنام کلادیوس دوم
کلادیوس عقیده داشت مردان مجرد نسبت به انانی که
همسر وفرزند دارند سربازان جنگجو تر و بهتری هستند.
ازین رو ازدواج را برای سربازان ممنوع می کند. کلادیوس
به قدری بی رحم و فرمانش قاطع بود که هیچ جرات کمک
به ازدواج سربازان را نداشت. (شایان ذکر است که در آن
هنوز امپراتوری روم، به آیین مسیحیت نگرویده بود و این
امر تقریباً ۴۰ سال پس از دوران کلاودیوس دوم یعنی
در دوران کنستانتین اول، موسوم به کنستانتین کبیر صورت گرفت). اما کشیشی به نام ولنتاین (والنتیوس)
مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان
جاری میکرد. هنگامی که کلاودیوس این امر را دریافت،
را دستگیر و زندانی کرد. کلاودیوس به منظور منصرف
ساختن ولنتاین از باور خویش، به زندان و به استقبال
وی شتافت و او را مورد محبت فراوان قرار داد. این در
حالی بود که ولنتاین نیز به گونهای متقابل کوشید
تا کلاودیوس را به آیین مسیحیت فراخواند؛ امری که
موجبات خشم امپراتور روم را فراهم ساخت و حکم
به اعدام وی داد. هنگامی که ولنتاین در زندان به سر
میبرد، یکی از زندانبانان دختری نابینا داشت که به
زندان میآمد به تفصیل با ولنتاین سخن میگفت
و درست پیش از آن که ولنتاین به اعدام محکوم گردد،
برای آن دختر نابینا کارتی فرستاد که بر روی آن نگاشته
بود: "از طرف ولنتاین ِ تو" یا (From Your Valentine)
امضاء کردهاست، اصطلاحی که تا به امروز مورد استفاده
قرار گرفته و به وفور بر روی کارتهای ولنتاین مشاهده
میشود. توضیح اینكه مراسم روز ولنتاین در کشورهای جهان، به ویژه کشورهای اروپایی و امریکای شمالی،
بعنوان روز عشق و دوستی همه ساله در ۱۴ فوریه
برگزار میگردد.
روز سپندارمذگان یکی از جشنهای ایرانی است که
زرتشتیان آنرا در بیست و نهم بهمن ماه برگزارمی کنند.
ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آورده است که ایرانیان باستان
این روز را روز بزرگداشت زن و زمین میدانسته اند. فلسفه
بزرگداشت این روز به عنوان "روز عشق" به این صورت بوده
است كه در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب میکردند
علاوه بر اینكه ماه ها اسم داشتند، هر یك از روزهای ماه نیز
یك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اورمزد"، روز دوم،
روز بهمن معنی "سلامت، اندیشه" كه نخستین صفت
خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی
و پاكی" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور
یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" كه خاص خداوند است
و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملی
زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد
عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه
عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یك چشم می نگرد
و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد.
به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان
عشق می پنداشتند. در هر ماه، یك بار، نام روز و ماه یكی
است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن می شد،
جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا
شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر،
"مهرگان" لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه
سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان
می گرفتند.
زرتشتیان
است كه هر دو در كنار هم معنا پیدا می كردند. در این
در این روز مردان به همسران خود هدیه میدادند. مردان
زنان خانواده را بر تخت شاهی مینشاندند و از آنها
اطاعت میکردند و به آنان هدیه میدادند. این یک
یادآوری برای مردان بود تا مادران و همسران خود را
گرامی بدارند و چون یاد این جشن تا مدتها ادامه
داشت و بسیار باشکوه برگزار میشد همواره این
آزرم و احترام به زن برای مردان گوشزد میگردید.
ملت ایران از جمله ملت هایی است كه زندگی اش
با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است،
مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور
و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها
نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی،
فلسفه حیات و كلا جهان بینی ایرانیان باستان
است. از آنجایی كه ما با فرهنگ باستانی خود
ناآشناییم شكوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده
شده است. نقطه مقابل ملت ما آمریكاییها
هستند كه به خود جهان بینی دچار می باشند.
آنها دنیا را تنها از دیدگاه و زاویه خاص خود نگاه
می كنند. مردمانی كه چنین دیدگاهی دارند،
متوجه نمی شوند كه ملت های دیگر
شیوه های زندگی و فرهنگ های متفاوتی دارند.
آمریكاییها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان
می دانند. آنها بر این باورند كه عادات، رسوم
و ارزش های فرهنگی شان برتر از سایرین
است. این موضوع در بررسی عملكرد آنان بخوبی
مشهود است. بعنوان مثال در حالی كه این روزها
مردمكشورهای مختلف جهان معمولا به سه، چهار
زبان مسلط می باشند، آمریكاییها تقریبا تنها به یك
زبان حرف می زنند. همچنین مصرانه در پی اشاعه
دادن جشن ها و سنت های خاص فرهنگ خود
هستند. "اطلاع داشتن از فرهنگ های سایر ملل" و "
مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا
جداست. با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و
رسوم دیگران، بی اینكه ریشه در خاك، در فرهنگ
و تاریخ ما داشته باشد، اگر هم به جایی برسیم،
جایی ست كه دیگران پیش از ما رسیده اند و جا خوش
كرده اند!
گامهایی این چنین، ما را در پاسداشت هویت ایران
۸۰۰۰ هزار ساله استوارتر خواهد نمود كه آئین هایی
كه با رسوم ما ایرانیان تطابق دارد را در اولویت قرار
دهیم تا اینكه ولنتاین، كه ریشه در فرهنگ غربی دارد.
بیایید نخستین گام را برداریم و با خود آشتی كنیم تا
شاید بتوانیم فرهنگ و زبان امروزمان را آنطور كه
شایسته است و درخور ایرانی بودنمان است بكار
بندیم، آنگاه دوباره حرفی برای گفتن خواهیم داشت،
چون بیگمان و همواره سزاوار جایگاهی والا هستیم!
۲۹ بهمن ماه جشن سپندار مذگان
روز عشق و دوستی بر همگان، بویژه بانوان ایران زمین مبارک باد
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانۀ این تنهایی.
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.
بخدا خسته ام از حادثۀ ساعقه بودن در باد.
همۀ عمر دروغ،
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!
من چه میدانم از،
حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل،
عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع،
واپسین لحظۀ مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!!
بخدا من همۀ عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
بخدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم،
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حیف،
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب،
پیش زیبایی ها!!
بخدا خسته شدم،
میشود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنید.
میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما،
پی احساس غریبم تا باز،
شاید عاشق بشوم!!